برای سهراب

 

اول اردیبهشت سالروز درگذشت شاعر گرانقدر " سهراب سپهری " ست

دوست داشتم شعری از ایشون انتخاب کنم اما انتخاب تنها یک گل از میان

 صدها گل زیبا کاری ست دشوار .پس  تنها به انتخاب سطور برجسته ای

از چند شعر ایشون بسنده میکنم :

 

                                         

زندگی خالی نیست

     مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 

                    آری تا شقایق هست زندگی باید کرد  

 

                 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...                                    

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد            

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد ...

خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت 

 

                       

 دنگ..،دنگ..

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

               زهر این فکر که این دم گذر است

               می شود نقش به دیوار رگ هستی من...

                                          لحظه ها می گذرد

                                      آنچه بگذشت ، نمی آید باز

                                      قصه ای هست که هرگز دیگر

                                                             نتواند شد آغاز...

 

 

هر که با مرغ هوا دوست شود

                         خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود 

 

                                             

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟

چرا مردم نمی دانند

که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟ 

 

 

      

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟ 

 

 

        من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

                     و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

                      گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

                     چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

                         واژه ها را باید شست ... 

 

                                

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

 زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است ... 

 

                          

باید امشب بروم

         باید امشب چمدانی را

           به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

           که درختان حماسی پیداست

          رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

                         یک نفر باز صدا زد سهراب!

                                 کفش هایم کو؟ 

 

 

حیات نشئه تنهایی است

 و میزبان پرسید

قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه ؟

 صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

 

                    

دچار یعنی

..........عاشق

و فکر کن که چه تنهاست 

 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است 

 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست 

 همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف 

 حرام خواهد شد

 و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

 و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه

 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

 همیشه عاشق تنهاست 

 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند 

 و خوب می دانند 

 که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود

 

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

                           که از حادثه عشق تر است  

 

 

                             

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد... 

 

                              

                     روحش شاد

 

 

 

داستان راهب


 
 
راهبی در نزدیکی معبد شیوا زندگی میکرد. در خانه روبرویش یک روسپی اقامت داشت.
 
 راهب که میدید مردان زیادی به اون خانه رفت و آمد میکنند تصمیم گرفت با او صحبت کند.
 
 زن را سرزنش کرد و گفت: تو بسیار گناهکاری . روز و شب به خدا بی احترامی میکنی.
 
چرا دست از این کار نمیکشی؟چرا کمی به زندگی پس از مرگت فکر نمیکنی؟

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و
 
 بخشش خواست.
 
 همچنین از خدای قادر و متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.
 
 اما راه دیگری پیدا نکرد و بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپی گری پرداخت.
 
 اما هر بار از درگاه خدا آمرزش میخواست. راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او
 
خشمگین شده بود فکر کرد:
 
 از حالا تا روز مرگ این گناهکار ، میشمرم که چند مرد وارد خانه او شده اند!

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن زن را زیر نظر بگیرد. هر مردی وارد خانه اومیشد،
 
 راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر میگذاشت !
 
مدتی گذشت راهب دوباره زن را صدا کرد و گفت: این کوه سنگ را میبینی؟
 
 هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای.
 
آن هم بعد از هشدار من! دوباره میگویم مراقب اعمالت باش!

زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده. به خانه برگشت
 
اشک پشیمانی ریخت و و دعا کرد:
 
 خدایا کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار رها میکند؟

خداوند دعایش را پذیرفت و همان روز فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت.
 
 فرشته به دستور خدا جان راهب را هم گرفت. و با خود برد.
 
 روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت اما شیاطین روح راهب را به دوزخ بردند.
 
 در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد: خدایا این عدالت توست؟
 
من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذراندم به دوزخ میروم و آن روسپی که
 
فقط گناه کرد به بهشت میرود؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد: تصمیمات خداوند همیشه عادلانه است!
 
تو فکر میکردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را
 
سرشار فضولی میکردی این زن شب و روز دعا میکرد.
 
روح او پس از گریستن چنان سبک میشد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم.
 
اما آن ریگها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم آن را بالا ببریم....
 
               ..............................................

     فکر میکنید با قضاوت های نابجامون تا به حال چقدر روحمون رو سنگین کردیم؟





زمین و زمان

 

 

فقط تصور کنید که بتوانیم  سن زمین را که غیر قابل تصور است فشرده کنیم  و

 هر صد میلیون سال آنرا یک سال در نظر بگیریم

 در این صورت کره زمین مثل فردی ۴۶ ساله خواهد بود

هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول زندگی او نداریم و اطلاعاتمان در مورد

 سالهای میانی هم مختصر و پراکنده است

اما اینرا میدانیم که در سن ۴۲ سالگی  او گیاهان و جنگلها پدیدار شده و

 شروع به رشد و نمو کرده اند

اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین ۱ سال پیش نبود و

 آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فراگرفت انسان جدید

 فقط ۴ ساعت است که روی زمین آمده و طی همین ۱ ساعت گذشته

 کشاورزی را کشف نموده است بیش از ۱دقیقه از عمر انقلاب صنعتی

 نمیگذرد و ...

حالا ببینید انسان در عرض همین یک دقیقه چه بلایی بر سر این فرد

 ۴۶ ساله آورده است!

او از این بهشت یک زباله دانی کامل ساخته است

او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده است

 و نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض ساخته است !!!

 

                                  از دوست عزیزی که این ایمیل رو بهم فرستاده  ممنونم

 

                     

 

 

 

در نگاه ات همه ی مهربانی هاست:

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

و در سکوت ات همه ی صداها:

فریادی که بودن را تجربه می کند (شاملو)

 

 

 

میلاد پرستار عاشورا  , بانوی کربلا حضرت زینب (س)

                    و روز پرستار

                مبارک