فتحعلی شاه و زنان شاعرش
فتحلی شاه روزی میان دو نفر از زنانش نشسته بود به نام های جهان و حیات .
شاعری این چنین گفت :
نشسته ام به میان دو دلبر و دو دلم
که را به مهر ببندم در این میان خجلم
جهان گفت : تو پادشاه جهانی جهان تو را باید
حیات گفت : اگر حیات نباشد جهان چه کار آید
در این میان زنی به نام بقا این شعر را خواند :
حیات و جهان هر دوشان بی وفاست بقا را طلب کن که آخر بقاست

+ نوشته شده در ساعت توسط ...
با درودی به خانه می آیی و