مرا به من بازگردان
در این شب سرد و تاریک
که مردمکهای گشوده زمین
خلوت کوچه های غربت را می بلعند
سکوتم گوش صد فریاد را می درد.
در میان چلچراغهای ملول شهر
در میان پرسه های شبانه شبگرد
در ازدحام سایه های بلند و شوم
در انتهای جاده شب
سرگشته و حیران
به دنبال خود می گردم
از همان دم
که تو گام بر جاده های بی بازگشت نهادی
و میان مهی غلیظ پنهان شدی
من به دنبال خود میگردم
من خود را گم کرده ام...
کجاست بام بلندی
که بر فرازش ایستم و صدایت زنم؟
فریاد زنم
آی ای رهزن غریبه
مرا به خود بازگردان
قلبم را به من بازگردان ...
+ نوشته شده در ساعت توسط ...

با درودی به خانه می آیی و